تبليغاتX
حرفهای شکلاتی

من اومدم

امیدوارم همتون خوف باشید

داشت غیبتم کبری میشد

ماه اول از این سال یه سری کارا انجام دادم و یه سری جاها رفتم و بسیار خاطره ها و تجربه ها کسبولیدم به هر حال تا اینجاش که خوف بود..

مائده جونم شوور کرد

مرضیه هم اتاقی نچسبم و منگلم هم شوور کرد و بلکه خدا کنه یاد بگیره سر تختش کم وول بخوره آخه بالا سر من میخوابه...

خلاصه همین روزای اولش هی ما شوکه میشدیم...!! از کار روزگار..

دیگه خسته شدم از درس خوندن و دانشگاه رفتن نزدیک قله ام ولی افتادم تو سر بالایی آخییی

بریدم..

 بابا خدا زود تمومش کن قربونت..

 نخواستیم این تحصیلات... رو

آها تا یادم باشه بگم

من این چند روزه خواب های یوزارسیفی متعددی میبینم این یوزارسیف  منم تحت تاثیر خودش

قرار داده..

ولی کلا این که دیدم تعبیر داره...!!

خواب دیدم در یه دشت بسیار زیبا و قشنگ و پر  از گل من مامان خانومم داشتیم قدم میزدم

در امتداد نگاه ما چند درخت   وجود داشت و از اینا.. بعد خیلی نغمه های خوش و اینا بگوش میرسید..

و ما هی مست اطراف و اینا بودیم . بهد من یهویی یه دارکوب دیدم رو درخت و به مامانم نشون دادم

خولاصه مامانم هم کلی ذوق و اینا کرد بهد یهویی دارکوبه اومد طرف ما و خولاصه خوشش اومد از من

من به این مامانم گفتم بابا این خطرناکه مامانم حسن!! مامانم گفت نه اخی قشنگه و اینا..

 چشت روز بد نبینه یه هویی شیرجه زد طرف من ومیخواست منو نوک بزنه.. بی ادب

ولی من خوابیدم رو زمین و اون بالای سر من هی میچرخید میچرخید و مامان خانمم یهو ترسید

 و شروع کرد کیش کیش کردن و فراری دادنش ولی مگه میرفت سرتق..

 میخواست با نوکش فرود بیاد تو سرم و  کمرم نوک بزنه لامصب..

 هیچی دیگه از خواب پریدم ..

و من اون روز تا حالا دنبال تعبیر این خواب یوزارسیفی میگردم تو هیچ  کتابی

 و تعبیر خوابی پیداش نکردم حتی بابام هم که خودش کلی معبره نتونست ... 

از دوستان عزیزم خواهش میکنم منو هلپ کنن و واسم پیداش کنید پلیززززز

این خواب اصلا شوخی موخی توش نبود هاا خیلی جدی بود..

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:35 توسط ندا |


سلام

تلخ بود مثل زهر ..

شیرین بود فقط واسه خاطره هاش..!!

میگن عیده پس عید هر کی که عید داره مبارک

این عکس هم لجش گرفت مجبور شدم این جوری بزارم...

http://images6.theimagehosting.com/2005857954075168780_rs.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12:39 توسط ندا |


سلام

از صب تا حالا یه ویری(فاز) گرفتتم که نمیدونم چمه!!

همش میترسم 

میگم نکنه این درس خوندنم آخر عاقبت نداشته باشه! نکنه آخرش ... 

نکنه فلافل فروش بشم! نکنه پرستار بچه بشم اخرش برم چیز بچه های مردم رو بشورم!!  

نکنه گدا بشم!!

نکنه دختر فراری بشم برم دبی دبی!! 

نکنه طلبه بشم!! 

هوارتا از این فکرا هی میاد و میره!!

این الان به ذهنم رسید نکنه مستخدم خوابگامون بشم..!!

 میدونید چیه خوب تقصیر من نیست من آدم بی هدفی نیستم هااا تو زندگیم ولی صب جلو در دانشگاه  توجهم به یه تاسکی  با یه راننده زیبا رو جلب شد که پششتش نوشته بود آخر عاقبت لیسانس!! بی اختیار رفتم کنارش آقاهه هم همش میگفت خانوم بفرمائید سفار شید هی دلم میخواست واستون عسکش رو بگیرم هااا ولی روم نشد  ترسیدم یارو از این ابادانی های لاف بشه بگه بیا ازم امضا بگیر! خلاصه سفار شدم و از همون موقع این ویر منو گرفت تا همی حالا!!

اخبار هواشناسی: دوستان و خوانندگان عسیز در هفته ای که گذشت ما شاهد بودیم که خداوند متعال باد و خاکی همراه باران به ما عنایت فرمود  اشتباه نکنید ها این طوفان نبود.. جوی پایدار و خاکی.. بد یهو باران شروع شد و همه چیز بر سر ما بندهای مخلص خداوند به صورت گل یا همون شل میبارید

و میشد با وضعیت موجود ادم برفی با شل و گل هم ترجبه نمود ما از خدا بی خبر ها هم همش این طوری میشدیم هی ایکن ایجوری هم بخاطر باران و بوی خوش خاک خیلی با حال بود فضا فضای مهر و جانماز و اینا شده بود به چه رو حانیت و خوشگلی و فانتزی

من برم یه فلافل بخرم واسه شامم هر کی خواست سفارش بده میخلم بلاش ابادان یه طرف فلافلاش هم یه طرف..!

--------------------------------------------------------------------------------------------------    

 الان نوشت:ضرب المثل چيني: «برنج سرد را مي‌توان خورد، چاي سرد را مي‌توان نوشيد، اما نگاه سرد را نمي‌توان تحمل کرد

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:16 توسط ندا |


سلام

خوفید؟

هفته ای که گذشت!!

بالاخره کامی و مانی رو عوض کردیم یکی دیگه خریدیم  در حد خداااااااااااااا

بیچاره ها ۸ سال بود ازدواج کرده بودن  دیگه با هم نمیساختن  در حال انفجار بسر میبردن..!!

تو این تهطیلات هم  همش خدا خاک میریخت تو سرمون و هی میگفت خاک تو سرتون!!

ما هم  صبح که از خواب بیدار میشدیم ماسک میزدیم میرفتیم تو حیاط با خاک آدم برفی درست میکردیم آی حال میداد!!

 البته از وختی این صدام خدا بیامرز رو سرشو کردن زیر آب و خوزستان و ایران و پایتخت و خاور میانه و در اینده نه چندان دور ایالت متحده امریکا افتاد دست این عمو احمدی خدا هم گفت ای مردم  خوزستان شما  به عذاب الهی گرفتار خواهید شد .... و ما  هی دچار الودگی هوا میشویم!!

حالا تو دوره بعدی ریاست جمهوری قرار یوزارسیف حکیم کاندید بشه خدا کنه اون از خدای آتون کمک بگیره و به ما مردم خاک به سر خوزستان کمک کنه!!

فردا دارم میرم دانشگاه به سلامتی انگار دانشجویان... .و استادهای.....تر کلاسا رو میخوان تشکیل بدن الحمدالله!!

البته هفته پیش که رفتیم خوابگاه همه جا خاک بود باید بریم از فردا خوابگاه تکونی با بروبچس ..  ولی چه فایده!!

خدا همه دیوانه ها از جمله من رو شفای عاجل عنایت بفرماید!آمییییییییییییییییییییییییین!!

بای

--------------------------------------------------------------------------------------------------

الان نوشت: رفتم ظرفا رو بشورم یه احساسی شبیه عصبانیت یا عقده های درونی یا عشقی!! یا هر کوفت دیگه ایی باعث شد اولین ظرف که یه کاسه بود محکم کوبیدم وسط سینک!! اینقد حال داد!! دلم میخواست میشد همشو بشکونم! خوب مامانم خونه نبود و یه خورده هم شهامتم زده بود بالا!! بهددد هم انداختم تو سطل آشغال لیلا ۵ دقیقه میخ شد و نگاهم میکرد  از ترسش!! آخی طفولکی!!

کاش میشد دنیا رو شکست تا یکم آروم شد!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 19:50 توسط ندا |


سلام

يه ذره معذرت واسه تاخير..

از اين به بعد تصميم اتخاذ كردم كه هفته به هفته بيام

و هم اكنون وقايع اين هفته.. از چيزايي كه يادم مونده اليته يكمش مال هفته قبله.. !!

روز 22 بهمن بهد از انجام ندادن فريضه ملي راهپيمايي ره سفر پيش گرفتم و مثل يه دانشجوي به موقع سر كلاس حاضر شو رفتم ابادان.. تا اينجاش خوب بود .. مشكل اين ار اينجا به بعد شروع شد ساعت 5:30 pm رسيديم در خوابگاه.

بعد از فشار دادن زنگ و كشف اين موضوع كه خوابگاه رو درست 2 روز قبل شروع كلاساي واموندشون تحتيل كردن.. يه نگهبان هم گذاشتن توش يهني چي؟؟؟؟ خوب من الان بايد كجا برم؟ اواره شدم خدايياااا

زود.. تند.. سريع..!! زندگيدم به فرد مورد علاقم و خودم رو دعوت كردم خونشون.. كه برم به اميد خدا شام كنگر بخورم و لنگرا رو بندازم..! سر اسب رو كج كردم طرف اهواز و مائده جون رفيق شفيق دوران دبيرستانم تا الان.. آي حس دلتنگيم گرفته بود !!يه كوله باري هم همراهم بود كمرم رو بريده بود فجيح.. بماند كه كوله بارم پر از مواد خوراكي و لباس اب و غذا كتاب و از اين حرفا بود. ميخواستم غذاهام رو بدم يه گدايي چيزي كه اونم متاسفانه و بر خلاف هميشه در اون حوالي پيدا نشد!! و روحيه كمك به نيازمندان به شدت بهم فشار مياورد!! وحس صرفه جوييم هم باعث شد كه از ابادان حملش كنم. صرف نظر از اين يه اقا پسر محترمي دلش برام سوخت و بعد از كلي به اعتنايي من يهووو بخودم گفتم كارگر مفتي!! و از اول نادري تا  اخرش واسم حملش كرد بعد هم به خاطر اين كه حس كمك به همنوعش تيديل به عشق و از اين مزخرفات نشه به 3 سوت دودرش كردم..!  به جون خودم مجبور شدم..!!!  داشت گير ميشد و ميرفت  توحاشيه!!! و اعصاب من!!

رفتيم رو رفتيم رفتيم تا رسيديم محل مورد نظر! كلي ذوق كرده بودن بيچارها که من دارم میرم خونشون..

 1 روز 2 3 4و 5 روز اونجا اطراق كردم خلاصه تعطيلات بهد از امتحانات خوبي با كلي رفاه و ارامش و اينا.. سپروندم

البته كم كم دوستان مشتاق اهوازي هي از حضور من مطلع ميشدن و دعوت پشت دعوت حواله من ميشد

منم همه رو رد كردم جز يكي كه اونم به خاطر ولنتاين منصرف شدم!!

روز ولنتاين هم با مائده و مرضيه روفتيم  بازار و كارون كلي چيزاي خوشمزه خوشمزه خورديم ملت  كادو به دست رو مسخره كرديم وغيره..

 يك روز بعد ازولنتاين هم هلك هلك بلند شديم اومديم ابادان كه كادو ولنتاين بگيريم كه از ديار يار پست شده بود!!

آي سنگين بود! و بزرگ! و موجب تابلويي من!! مجبور شدم وانت نه ببخشيد اژانس بگيرم البته كلي گشتم تا تو اون شهر كه خودم اواره بودم توش جا پيدا  كردم واسش شانس.. من هيشكي نمي تونست  قبولش كنه چون خدايي بزرگ بود!! اونم تو يه جعبه بزرگ زرد اندازه قد خودم !! و خلاصه به يه بدبختي از دستش خلاص شدم ..

3 سوت اومدم ماهشهر. و خونه

و كادوي ولنتاين يار ما هم از شانس بدش تو خوابگاه گير افتاده عيب نداره!! با تاخير مزش بيشتره البته اگه تا سال ديگه عقبش ننداختم و دعوامون نشد وپسر خوبي بود كلي مسائل ديگه....

اين سفر نامه همش قضا و قدر بود چون تو هيشكدوم دست نداشتم و اصن برنامم خلاف جهت پيش رفت!

كلي عسكاي قشنك قشنك هم گرفتيم كه نشد بذارم واستون

باي تا گزارش بعدي

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 دوستاي  قديمي محترم  من نه حال دارم نه اعصاب خودتون كه ميدونيد تو اين مدت بيمارستان رواني بودم اگه جون خودتون رو دوس دارين بياين به زبون خوش

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:1 توسط ندا |


تصور کنید که در اخرین لحظه کار اشپزیتون اونم درس کردن قورمه سبزی بجای لوبیا نخود هم بریزی توش

چی میشه!!!

شاید بگید هیچی نمیشه ولی واسه یه اشپز مثل من فاجعه ست!!

شبیه آش شده به گمونم!!

اصن همش تقصیر مامانم بود همه رو قاطی با هم گذاشته بود!!

هول شدم لعنت تو این ماسماسک(مبایل)

 بدین ترتیب که گفتم من تبرئه میشم و خانواده محترم محکوم به خوردن تا اخرین قاشق!!

تا گزارش بعدی

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:19 توسط ندا |


سلام

دلم واسه همه چیز تنگ شده امشب کلی تو وبلاگها سرک کشیدم!!

حسودیم شد که من نمیتونم بنویسم !!نه اینکه نتونم ها ! نمیخوام ! نه اینکه من نمیخوام ها!! ا خوب یعنی حس خواستنم نمیاد هنوز!!! ولش کن اصن

کپک زدم خیلی وخته!!..

کسی نیست مرا نجات دهد!!؟؟

تازه تار عنکبوت هم دارم میبندم البته از نوع ادمیزاد!!

نیازمندم!!

--------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱.درس ودانشگاه افتضاح نمره ها تهوع اور

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:31 توسط ندا |


بوی خاک گرفته

ولی من بوی خاک رو دوس دارم

تولدش یادم رفته

دلخوره!! ناز داره

نازشم میکشم!!!

وبلاگم رو میگم

حوصله نوشتن ندارم  کلافم!!!

نمیدونم داره چی به سرم میاد ولی خودم رو سپردم دستشون

خدا و سرنوشت رو میگم!!!!

بای

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 18:14 توسط ندا |


به علت ور شکستگی و تغییر شغل  تا اطلاع ثانوی تعطیل شد!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:52 توسط ندا |


سلام

خوبید؟

اومدم بگم عیدتون مبارک

 پس عیدتون مبارک!!

وخت کنم میام سرم شلوغ تر از این حرفاست !!

عید شده ولی اصلا خوشم نمیاد ازش !

تعطیلات به همتون خوش بگذاره ما رو هم   اگه دلتون خواست دعا کنید

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:23 توسط ندا |


اينجا كلبه من است
اين كلبه وسعتى دارد به اندازه دلم و فضايى به حجم حضورم


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

زندگی من
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

اردیبهشت 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385


Links

تشنه ام خورشید میخواهم(رضوان)
آواي سكوت
حوض نقاشي(نقاش باشی)
شراب زندگی(لیلا)
طعم گس بودن...(نوشین)
manfered(سيد مصطفي)
ترانه باران(سارا)
خاطرات من(علي)
خاطره .عكس.سرگرمي(احسان)
من و یاد اون بهار(بهمن)
بابك
يك دانشجوي ازاد(مجتبي)
lof boys
در اغوشم خواهي ماند
منو برق گرفته!!
اينجاتريبون من است(مجيد)
در لباس طنز(كيارش)
لبخند پنبه ايي
من و مهربونم
يادداشت هاي من
خانوتده 3 نفره من
شكلات تلخ
لبخند فردا
دنیای دیوانه دیوانه(هدیه)
اجق وجق های بی اجازه
نوشته های یک بیشعور
کاریکلماتور(علی کوچولو)
رهگذر عمر(آقای نوید)
زی یعنی زندگی کن(عسل)
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin