تبليغاتX
اشک من اشک ماهی

اشک من اشک ماهی

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم

دست نوازش بر سرش میکشم میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»

برای دلم، گاهی پدر میشوم

خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»

گاهی هم دوستی میشوم مهربان

دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا …

دلم ، از دست من خسته است.!
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 19:49 توسط ندا| |

 

توی دفتر شعرم می نویسم آب،باران،دریا در تفکراتم کویر نقش میبندد چرا؟

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 20:58 توسط ندا| |

امشب دلم دوباره گريست...!بگذار بگريد و بداند هر آنچه خواست هميشه نيست...
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 11:9 توسط ندا| |

 
 
دلم پرواز می خواهد،
دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد
دلم آواز می خواهد،
دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد
دلم بی رنگ و بی روح است دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد...
 
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 20:25 توسط ندا| |

 

 

مامانم میگه:

کو عجوج؟میگم رفته خوابگاه پیش دوستاش

میگه کو مجوج؟میگه اونم رفته پیش دوستش

بعد نمیدونم چرا ناخودآگاه میگم:من ماندم و تنهایی خویش

یه قطره اشک تو چشام جم شد سرم رو انداختم پایین تامثل همیشه نبینه!

مامان و بابام هم رفتن

خیلی تنهام.غمگینم کلان چند وخته!

چرا هیچ دوستی ندارم؟

تنها دلخوشیم همین کامپیوتره ک صب تا شب چمبره زدم روش و هی تنهاییمو میخوام بزور باش پر کنم ولی خوب بازم نمیشه! خسته میشم میرم دوباره میام !

حیرون و سرگردون این دنیا موندم ..

تهنا دلخوشی یک عدد دختر تهنای ۲۴ ساله یه کامپیوتر باشه این دوره زمونه خیلی حرفه ب خدا

یه فکری ب حالم کنه یکی!

 شفاف سازی :عجوج استعاره از ابجی دومم

مجوج هم اون یکی اجیم

الان نوشت: امکان یه روز تو تنهایی از گشنگی مردن هم واسم فراوونه! چون همین الان فهمیدم خیلی وضعم بحرانیه ! و حتی واسه شکمم هم نمیخوام یا نمیتونم برم بیرون ! ای وای بر من!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:33 توسط ندا| |

دلم واسه موهام تنگ شده! مو نداشتن هم حس کچلی مرموزی به ادم میده ک هی ۵ دقیقه

یه بار دست بکشی پشت مو هات !  چرا دیگه اون همه مو نیست!؟

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 9:2 توسط ندا| |

 

بعد از ۵ سال کوتاه  کردن موهای ۷۰ سانتی میشه احساس سبکی زیــــــــــادی کرد مگه نه!

اوففففففففف!

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 11:51 توسط ندا| |

 

 

ســـــلام 

 

دررستای اصرارها و نق نق کردن های شبانه روزی  خواهر های گرامیم(۲ تا هستن ولی وختی رو روان

بخوان برن به نظر ۲۰ نفر میرسن مجبور شدم مسافرت تحمیلی ک اصلا دلم بش نبود رو بپذیرم

خوب ۱۰۰ درصد زور ۲۰ نفر ب یه نفر میچربه!

میدونید چیه اصن من دوس ندارم عیدا جایی برم.دوس دارم مثل یه روز عادی تا هر وخت ک بخوام   بخوابم.تی وی.اشپزی.یا هر کار دیگه ایی!

ولی این اتیش پارها...!  رو حریف نمیشم!

وختی هم ک امکان سفر نباشه ب زور یه جایی رو واسه رفتن پیدا میکنن ک دهن همه رو میبندن!

این دفعه هم مقصد مال اقا ک البته منقطه تفریحی در یکی از شهرهای همین استان خودمون هست رو در نظر گرفتن و تو پاچه ما کردن!اهنگ سفر رو هی کوک کردن و بارو بندیل رو بستن البته اینا همش به زور بود

بماند ک شب قبلش خواب ب چش من بدبخت اسیر این دوتا نیومد ک نیومد

۷صب الطلوع پا شدیم تا ۳۰ کیلومتری منطقه مذکور رفتیم و رفتیم تا اینکه طی تلفنی مهم و ضد حال ب پدر جان گرام ـ زدن تو پرو بال مال ک اگه امروز نیاین اله و بله میشه!

بماند ک خبر مذکور خیلی اضطراری و مهم و  ایمپورتنت ب نظر میرسیدو هول و تشنج تو دلمون را انداخت! خولاصه مسافرت مالید رفت پی کارش و من که بیشترین ضد حال رو پس از رانندگی ۲ ساعته  طی میکردم حال دور زدنه برگشت رو نداشتم

دلم میخواست زاز زار با حال نزار گریه کنم  دیگه هیچ گونه ادرنالین و از این حرفا ب مغزم نمیرسید وکلا پاهام یاری روندن بیشتر از ۸۰ رو نمیکردن جاده ب قدری کش دار شده بود! خیلی حرفه  ها!تو  عمقش بری ها فکرشو کن!

به هر مکافاتی بود برگشتم و درست در ۲۰ کیلومتری منزل یکی از این این پلیسای خداشناس ایستی داد ما رو متوقف کرد گویا سرعت من ۱۰۰ بود و سرعت مجاز ۹۵ کیلومتر بود و بخاطر  ۵ تا ۲۰ تومن ناقابل کرد توپاچه من بدبخت!

این کارش خیلی دردناک بود باور کنیددوســــــتان! اش نخورده دهن سوختـــــــــه!

مسافرت کشک

تلفن طرف چیز چندان مهمی نبود .و من فهمیدم ملت گاهی اوقات بسیـــــــــــار .........

نمیدونم باید اسمشو چی گذاشت!

فقط همین!

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 0:48 توسط ندا| |



  خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

وبهاران را

باور کن

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:23 توسط ندا| |

امروز 15 روز از اخرین امتحان دوره کارشناسیم میگذره! و من با اندکی تاخیر این روزهای سخت زیبا و پر از خاطره رو  ک ممکنه تو هیچ کدوم از روزای زندگییم اتفاق نیفتن ب پایان رسوندم.

البته هنوز یه خورده سر در گمم و یه احساس عجیب مثل یه عادت همیشگی دارم حس دانشجویی,  حس برنامه ریختن واسه زندگیم همش احساس میکنم یه کاری دارم ک باید انجامش بدم. این اواخر به قدری همه چیز رو سخت گرفته بودم ک الان حسش هنوز با منه!!  البته از اون روز  اخر تا ب الان شاید ب خاطر سفر , زیاد تو حالو هواش نبودم !ولی الان  برگشتم و میبینم همه چیز سر جاشه و من به ته اون راهی ک یه روز انتخابش کردم رسیدم  و   یا  باید یه جور دیگه زندگی کنم یا ادامه مسیر بدم  .

  فعلا  ک کاری جز خونه داری و علاف بودن تو خونه ندارم قصد دارم کارایی ک همیشه میخواستم  تو این مدت  انجام بدم,و حالایا انگیزش نبود یا بهونه وخت ندارم واسشون میاوردم رو انجام بدم البته برنامه های اشپزی زیادی در سر دارم  تا ببینم چی پیش بیاد!!

الکی نوشت:دور باش اما نزدیک....من از نزدیک بودنهای دورمیترسم .!

 ببخشید ک اینجا مثل ایستگاهی  واسه سک سک من شده!! گهگاهی و کمرنگ!!

مثل همیشه دوستون دارم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 0:3 توسط ندا| |

Design By : Night Melody